سه‌شنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹

نسل بی بت ...

بسیاری از افراد چه از اقوام و دوستان و نزدیکان ، چه نا آشنایان ، چه همفکران و حتی از طیف مخالفان فکری ام بارها پس از انتخابات ریاست جمهوری اخیر و وقایع پیش آمده پس از آن از من – به عنوان فردی کمابیش آگاه از وقایع سیاسی و اجتماعی – پرسیده اند که آیا واقعاً رهبران جنبش سبز ، موسوی ، کروبی و خاتمی هستند ؟ و آیا آنان حرکت های اعتراضی را راهنمایی و هدایت می کنند و به اصطلاح به آن خط می دهند ؟
در ابتدای امر بنا به تحلیل و بررسی های خودم ، پاسخی مثبت به این پرسش میدادم و آن را تایید می کردم و این سه تن را سردمداران سبز گونگی می دانستم ، اما پس از گذشت چند ماه و عدم خاموشی اعتراضات و ادامه ی مطالبات و خواسته های مردم – خواسته هایی که از " رای من کو ؟ "ی ساده شروع وبا برخورد غیر حکیمانه و خشن حاکمیت تبدیل به خواسته های پر دامنه تر ، وسیع تر و ساختار شکنانه شد – کم کم در نظرم تغییر حاصل شد و اگر اکنون این سوال از من پرسیده شود پاسخم به این صورت خواهد بود که " جنبش سبز " که اکثریت آن را نسل من تشکیل میدهد آنقدر سرزنده و پویاست که خود به خویشتن حرکت و اعتراض می بخشد و آینده ی جنبش را ترسیم می کند ، جنبش سبز آنقدر حرکتش تصاعدی و رو به جلو بوده که موسوی ، کروبی ، خاتمی و دیگر نخبگان را با خود همراه می کند و کاریز ماتیک پرور و بت تراش نیست و این رمز پیروزی جنبش است .
نسل پیش از من به بهانه ی آزادی،آزادی را قربان کرد،به بهانه ی اصلاح ویران کرد ،به بهانه ی روشنگری و روشنفکری " بت " ساخت و چنان آن را بر ذهن خویش و من کوبید که تا مدتها و حتی تا همین اواخر،تفکر و انتقاد و روشنگری خیانت نامیده می شد و محکوم به سکوتی ناخواسته گردیده بود ...
بت های نسل پیشین یا چنان آتشین از تئوری خویش دفاع نمودند که آتشش دامن خود و دیگران را گرفت و یا چنان به بهانه ی عرفان، واقع بینی و واقع گرایی فردی،اجتماعی و سیاسی را محکوم کردند که افسردگی اجتماعی جزء لاینفک بخشی از نسل پیشین شد و یا در نهایت خود را به دست دیگران به خودکشی خویش سپاردند.
اما نسل من بت ندارد و نمی خواهد که داشته باشد، نه در پی جامعه ی بی طبقه است و نه در ره جامعه ی خیالیِ ذهن سخنرانان قهارِآرمان گرا که آنچه خیال پرور و روح نواز است میگویند و آنچه عملی است را نادیده می انگارند ، نسل من در پی جامعه ای آزاد است و آزادی برایش به مثابه عشق ،ذهنیت نسل من آنقدر بزرگ است و والا ، که به ذهنیت کوچک گماشتگان قدرت نمی اندیشد، و بالعکس ، ذهنیت گماشتگان قدرت آنقدر کوچک که کمترین تکان نسل من آنان را بهت زده و نالان می کند ، نسل من به شدت انسان گراست و دغدغه های انسانی دارد ، نسل من ابتدا برای هتک حرمت انسان در سرزمین خویش فغان بر می آورد و سپس برای دیگر انسان ها در هر کجا و با هر آیینی دل می سوزاند و حقوقشان را پاس میدارد ، نسل من مصلحت و سیاست را به خوبی می شناسد اما بخاطر پاسداشت اخلاق ، مصلحت بینی و سیاست بازی را به کنجی می نهد و به جای آنکه نماینده به مراسم ترحیم بزرگ پاسدار حقوق بشر بفرستد ، خود بسان موج پیکرش را تا خودِ خود بهشت بدرقه می کند و بزرگی نسل من آنجاست که حتی بزرگ خویش را معصوم نمی پندارد ، حرمتش تا به جان پاس میدارد اما انسان می پنداردش نه خدا ...
نسل من ، جرات اندیشیدن دارد و بدان باور است که زمانی که همه مثل هم می اندیشند ، در واقع کسی نمی اندیشد بنابراین تکثر گراست و تکثر ایده ها و روش ها را پاس میدارد ، نسل من در برابر نابرابریها سکوت نمی کند و مرگش را آن زمان می داند که در برابر چیزهایی که برایش مهم هستند ، سکوت کند ...
آری نسل من سبز است و بی بت و این نماد و نشان ماندگاری است ...

دوشنبه ۲۸ دسامبر ۲۰۰۹

دیدار " اصلاح طلبان کرد " با " رمضان زاده " ...












یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹

آیت الله منتظری و اهل سنت ایران ...


در این دنیای فیزیکی و محدود ما هنوز هستند آدمهایی که در هیچ چهارچوبی نمی گنجند ، تعریف بردار نیستند و آنقدر آن بالا بالاها پریده اند که دست هیچکس جز خود خدا به آنها نمی رسد، در این دنیای فیزیکی و محدود ما هنوز هستند آدمهایی که با هیچ چیز نمی توان شکست شان داد و جسم و روحشان را خرید ، نقطه شکستی ندارند، نه با زر، نه زور، نه تزویر و نه باهیچ عنصر مادی دیگری و نه حتی با هیچ سیستم سیاسی و قدرتی نمی توان اندکی از بزرگی روحشان کاست ، در این دنیای فیزیکی و محدود ما هنوز هستند آدمهایی که اسمشان آزادی و آزادیخواهی ، انسان گرایی ، لطافت و عشق به نوع بشر را تداعی می کند و آدم می بالد ازحضور و وجود چنین کسانی در سرزمینش ، و حالا یکی از آنها از میان ما رخت بربسته است و همه اندوهگین و سوگواریم و فغان بر می آوریم از نبودنش ... بهرحال ، دل پر تالم است و کلمات پر درد ،اما هدف از این نوشتار کوتاه
نگاه به آیت الله منتظری از زاویه ا ی دیگر است .
در ایران بعد از انقلاب چه فراوان هزینه های مادی و معنوی صرف ایجاد وحدت بین اهل سنت به عنوان یک نیروی بزرگ و تاثیرگذار و شیعیان به عنوان اکثریت و حاکمان حکومت دینی شده است تا علاوه بر ایجاد امنیت و جلوگیری از نزاع های مذهبی در داخل کشور ، الگوی وحدت اسلامی در ایران به عنوان یک راه نجات بخش به دنیا و بویژه به کشورهای اسلامی نمایانده شود و ایران به اصطلاح ام القرای جهان اسلام شود ، اما بعد از گذشت حدود سه دهه ازعملیاتی کردن پروژه ی وحدت چنین به نظر می آید که این موضوع زیاد مثمرثمر نبوده و اعتراضات گستر ده ی اهل سنت ایران به حقوق شهروندی و مذهبی شان حاکی از آن است که وحدت فقط به عنوان تزی برای پایان نامه های سیاسی و الهیاتی درآمده است و نه بیشتر و سوال اصلی اینجاست که چرا ؟ و اگر این " چرا " ؟ بدرستی پاسخ داده شود گره ی کور یک سری از مسایل در ایران گشوده خواهد شد.
چنین به نظر می آید که برای پیشرفت هر پروژه ای دو حالت متصور است : 1- یا سیستم و کلیتی محکم ، قانونمند و اصولی ای وجود داشته باشد تا حتی اگر افرادی مایل به پیشرفت پروژه ای نباشند ، بنا به تحمیل سیستم وارد فاز کاری شوند و 2- اگر سیستم اصولی ای وجود نداشته باشد و یا اگر سیستم به هر دلیلی مایل به پیش بردن پروژه ای مثبت نبود و یا اگر عده ای از افراد یا جریانات متنفذ نخواستند به پیش برود،حداقل تعدادی افراد تربیت شده ی انسانی وجود داشته باشند که مقاومت و روشنگری این عده پروژه را به جلو ببرد و آن را تا سر منزل مقصود یاری دهد .
در ایران ، دراوایل انقلاب و چند سالی پس از آن ساختار حاکمیت به جد خواهان وحدت و همزیستی مسالمت آمیز اهل سنت و حکومت گران گشت و قدم هایی در این زمینه برداشته شد ، اما بعدها با بروز پاره ای مسایل میان اهل سنت و حاکمیت ، پایان گرفتن فضای اعتماد میان این دو و ورود شدید تصمیم گیریهای امنیتی در منطق سنی نشین
" وحدت " به " جدایی عاطفی " منجر گردید ، با وجود آنکه این جدایی عاطفی هنوز منجر به طلاق سیاسی و اجتماعی نگردیده است اما اگر وضعیت همچنان و بر طبق روال سابق پیش رود ، امیدی چنان نمی ماند . اما در روی دیگر قضیه افراد متنفذ و صاحب اعتبار که هر یک سرمایه ای اجتماعی عظیمی برای این مملکت بودند و می توانستند فضای ذهنی و عملی آرام و پایداری را بدون توسل به هر گونه نیروی قهریه بین اهل سنت و کلیت حاکمیت برقرار سازند نیز آرام آرام از صحنه کنار رفته و یا کنار گذاشته شدند و فضای تصمیم گیری هر روز نسبت به روز پیشین خالی تر از دلسوزان و دردمندان شد.یکی از این افرادی که می توانست پل اتصال باشد، اما وجودش در ساختار تحمل نشد و خودش نیز دانست یکسری از تصمیمات برای ادراه ی کشور با افکار ، روحیات و دغدغه های او سازگار نیست مرحوم آیت الله منتظری بود ، وی یکی از زعما و رهبران فکری و عملی اهل تشیع بود ، اما اهل سنت همچون اکثریت دیگر ایرانیان دوستش داشته و دارند و حرمتش بسیار پاس میدارند و از خودشان می دانستند و می دانندش ، چرا که اگر چه او بود که در دهه ی پنجاه چند صباحی میهمان کردها و اهل سنت بود و سیستم فکر می کرد با تبعیدش به سقز ، مردمان آن دیار او را طرد می کنند و فشاری روانی مضاعف بر او می آید اما به تصریح خود وی کردها و اهل سنت بخاطر آزادگی ذاتیش او را همچون خود دانستند و مقدمش گرامی داشتند ، اما منتظری نیزبه رسم پاسخ دهی آنگاه که ورق برگشت و سوار بر توسن قدرت بود و نایب رهبر ، در دهه ی شصت شتابان بر در رهبر انقلاب رفت و از در بند کردن یکی از رهبران اهل سنت و کردها – احمد مفتی زاده – گلایه ها کرد و خواستار آزادی وی – دست کم برای حفظ حرمت اهل سنت در ایران ، و حفظ پرستیژ انقلاب اسلامی نزد دیگران – شد ، گلایه هایی که به نوشته خود منتظری با پاسخ تند رهبر مواجه شد ، هر چند که تقاضای منتظری رد شد اما اهل سنت و کردهای ایران می دانستند که الاعمال بالنیات ...
اهل سنت منتظری را به انبان خاطرات مثبت و خوب حافظه ی جمعی اش خواهد سپرد ، چرا که برای منتظری بالاتر از آنکه چه کسی خلیفه ی اول اسلام بود و چه کسی خلیفه ی چهارم ، نفس عمل دموکراتیک انتخاب شورایی خلیفه مهم بود و مهم تر از حفظ حکومت شیعی ، پاسداشت حقوق شهروندی برای وی اولویت داشت و مهم تر از اینکه مردم کتب شیعی را بخوانند وجود متکثر گونه ی اندیشه ها و آرا برای حفظ حیات جامعه برای وی در صدر بود و دین را آزادیخواهانه تعبیر و تفسیر می نمود و هیچگاه از دین چماق تکفیر و ارتداد و سرکوب اندیشه ها بیرون نکشید.هیچگاه و تحت هیچ شرایطی کوچکترین بی حرمتی به اعتقادات اهل سنت روا نداشت و هرگز حاضر نشد به خاطر چند روز سروری دنیایی ، عاقبت به خیری عقبایی اش را فدا سازد.
منتظری شخصی بود که می توانست با تکیه بر حرمتش بین گروهها و جریا نها و بزرگی ذاتیش پل اتصال و وحدت و همیاری و همفکری بین اهل سنت و حاکمیت و به طور کل بین اهل سنت و شیعیان در ایران باشد ، چرا که همگان حکمیتش را می پذیرفتند و دلسوزی و بزرگ منشی و آزادیخواهیش را باور داشتند، اما تاسف و دریغ که بدخواهان این سرزمین نگذاشتند تا از این فرصت تاریخی بهره برداری شود و حال فقط تاسفی در ذهن و آهی بر زبان می ماند...
سالها باید که چرخ گردون بگردد و منتظری دیگری هدیه به این سرزمین دهد .

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

رمضان زاده ، حاکمیت ، کردها ...

در دوران پس از انتخابات که دوستان دیده و نادیده ی بسیاری در زندان بوده و هستند : مطالب ، تحلیل ها ، گفتگوها ، اعتراض ها و بسیاری مسایل دیگر در رابطه با این دوستان ابراز شده و می شود ولی به شخصه برآنم که در این نوشتار کوتاه از زاویه ای دیگر به موضوع زندانی شدن " عبداله رمضان زاده " بزرگ اصلاح طلب کرد بپردازم و مسئله را به گونه ای دیگر واکاوی کنم .

در تاریخ معاصر و بویژه از دهه ی 60 شمسی به بعد ، بنا به دلایل بسیار که فرصت طرح آنها در این مجال کوتاه نیست همواره حاکمیت چه مستقیم و چه غیر مستقیم و حتی از نگاهی دیگر چه خودآگاه و چه ناخودآگاه ، دیدگاه مثبت و خوشبینانه ای نسبت به مناطق کردنشین نداشته و به همین دلیل محرومیت های بیشماری بر این قسمت ها مستولی شده است ، نوعی دیدگاه امنیتی گونه بر دولت های گوناگون در ایران تزریق شده که بر آن اساس اصولاً اهل سنت در کل و بالاخص کردها قابل اطمینان نبوده و به هر صورت که شده فقط تحمل گردند و اگر هم صدایی از آنان بلند شد تا سرحد امکان خفه گردد ، این رویه گاه تند و گاه نرم تا دوران خاتمی ادامه داشت و آنگاه بود که رییس جمهور خاتمی با آن لبخند معروفش عنوان " ایرانی ترین ایرانیان" را به کردها داد ، عنوانی که به راستی ریشه در واقعیتی تاریخی و اجتماعی داشت ،خاتمی برای آنکه تعریف عملیاتی از قضیه انجام دهد و دینش را به کردها بخاطر آن رای شگفت آور و کوبنده شان که یادآور و نماد مظلومیت ، صلابت و اعتقاد کردها به فرایند دموکراتیزاسیون در ایران – علیرغم تمام نامهربانی های حاکمان – بود ادا کند مردی را به کردستان فرستاد که بیاید و اصلاحات و برطرف کردن نابرابریها را وسعت بخشد و آن کند که مردمان این دیار را اندکی آرامش دهد
و او کسی جز " عبداله رمضان زاده " نبود . به گواه بسیاری افراد و برغم تمام انتقادهایشان، دوران استانداری رمضان زاده در کردستان یکی از دوران هایی بوده است که مردم این دیار نسبتاً آسودند و لحظات خوشی شان نسبت به ناخوشی ها افزودن گرفت و حس اینکه بین استاندار بودن و کرد بودن در جمهوری اسلامی تناقضی لا ینحل است آرام آرام شروع به از بین رفتن کرد و رمضان زاده استراتژی جدید دفع حداقلی و جذب حداکثری را در دستور کار خویش قرار داد ، سیاستی که منجر به آب شدن آرام آرام یخهای روابط کردها و حاکمیت شد ، کردها داشتند باور میکردند که آری می توان با حاکمیت بر سر حقوق شهروندی شان به توافق رسید. با وجود تمامی بحران ها که برایش پیش آمد و پیش آوردند و با همه کاستی هایی که همواره در کار اجرایی پیش می آید مردم کردستان هنوز دوران رمضان زاده را به عنوان یک " خاطره و یادگار خوب " در ذهن دارند و به عنوان استانداری که به میان مردم آمد و از مردم بود و از آنان جدا نشد دوستش دارند ، در دوران دوم خاتمی بود که رمضان زاده رفت و سخنگوی دولت شد و کردها باور کردند که میتوان کرد بود و در جلسات هئیت دولت شرکت کرد و سخنگوی دولت بود ، خوشبین تر شدند ، خبرنگاران نیز به یاد دارند آقای سخنگو را که برای اولین بار پس از انقلاب با آن روحیه ی کردانه اش و با آن خوش رویی و بی ابهام سخن گفتن کرد وارش را که به میان آنان می آمد و صادقانه میگفت و میشنید و بسیاری از آنان نیز خاطره ی خوبش را در انبان ذهنشان دارند ... و گذشت و گذشت و گذشت تا آنکه در انتخاباتی عجیب آن نیامد که بایستی می آمد و همگان در شگفت شدند و آنان که شجاعانه تر و بی پرواتر و صادقانه تر به مملکت و آینده اش می اندیشیدند فریاد فغان برآوردند و آنان که نااندیش بودند با دربند کردن اینان خواستند سکوت برقرار سازند که نشد چون سکوت خواستنی است نه دادنی و اکنون رمضان زاده در بند است و دوستان ناخوش احوال حال او ...
دستگیری و در بند کردن رمضان زاده تنها در بند کردن او نیست ، این به منزله در بند و پر اندوه کردن حافظه ی جمعی کردها ست ، به منزله ی آنست که اصلاحات ممکن نیست و نمی توان هم کرد و هم استاندار بود به منزله ی پیام به کردهاست که : کردهای نازنین ! شما اشتباه کردید که می پنداشتید با آرامش و پیگیری فعال و مدنی بودن می توانید به خواسته های بر حق تان برسید ، به منزله ی آنست که در جایی که حتی سخنگوی دولت قبلی به خاطر اعتراض طبیعی و حق مندانه اش امنیت جانی و روانی ندارد شما کردها دیگر چه میگویید ! و این باورها اگر در جامعه ی کردها ریشه دار شود اولین مرتبه دودش به چشم حاکمان خواهد رفت و این آن نکته ایست که فراموش کرده اند و همچنان از " بند " می گویند و در بند می کنند .
اما در پایان حیف ام می آید از مقاومت مردانه و شجاعانه ی کردانه و انسانی اش چیزی نگویم ، " عبداله " از طرف اکثریت کردها و تمامی اصلاح طلبان کرد و همه آزادیخواهان میگویم : روسفیدمان کردی مرد ... روسفید دنیا و عقبایت باشی ...

یکشنبه ۱۳ دسامبر ۲۰۰۹

براي عبدالله رمضان زاده؛ سرمايه هاي انساني را هدر ندهيم ... جلال جلالی زاده


در گذشته و در ميان عامه مردم هرگاه سخن از سرمايه و ثروت به ميان آيد فوراً نگاه ها به سوي سرمايه هاي مادي و پول هاي اندوخته در بانک ها و گاوصندوق ها جلب مي شود يا نوسان قيمت طلا و نفت در بازارهاي بين المللي تداعي مي شود، اما کمتر از سرمايه مهم و ارزشمند انساني سخني گفته مي شود. هر چند کشورهاي توسعه يافته امروز همه هم و غم خود را روي حفظ سرمايه هاي انساني خود گذاشته و به سرمايه گذاري در اين زمينه پرداخته اند و تلاش مي کنند همه توان خود را در جهت حفظ و رشد سرمايه هاي انساني به کار گيرند اما در کشور ما متاسفانه به سبب بي توجهي به اين منبع خدادادي و با نگاه غيرعلمي و منطقي به اين ثروت حقيقي، هر روز شاهد فرار اين سرمايه ها هستيم. چه به عنوان لطيفه يا حقيقت باشد هنگامي که يکي از ماموران فرودگاه به يکي از اين مغزهاي مهاجر از وطن مي گويد انگشتر طلايت را از انگشت بيرون بياور و آن را از کشور خارج نکن، مي گويد بفرما، ولي من سرمايه مهم ديگري را با خود مي برم که بسيار ارزشمندتر است و آن مغز من است.

اما اگر اين مغزها به علل و دلايل ديگري مانند وطن دوستي و علاقه به مردم و ارزش هاي انقلاب، ماندن در کشور را ترجيح دادند و ماندند ولي مسوولان برخوردها و رفتارهاي ديگري را با آنان انجام دادند که عملاً از ثروت و سرمايه مهم و عظيم انساني استفاده نشد و از به کارگيري آن جلوگيري شد، آيا به هدر دادن آن نيست، آيا مصداق اسراف، تبذير و بخل در منطق قرآني نيست؟ از ديدگاه قرآن که اين همه بر مسرفان و مبذران و بخيلان مي تازد و عده يي را به سبب ولخرجي ها و ريخت و پاش ها و عد ه يي را به سبب کنز کردن و ندادن حق مردم نکوهش مي کند، اين سرمايه هاي مادي مهم ترند يا انساني؟ آيا در رعايت مصالح پنجگانه و مقاصد شريعت حفظ عقل و جان مقدم بر مال نشده است؟ پس چرا ما نبايد در استفاده از ثروت هاي انساني از موازين قرآني بهره ببريم و در پرتو فهم تفسير آيات قدر اين نعمت ها را ندانيم؟

هر کدام از فرزندان اين آب و خاک ثمره درختي هستند که سال هاست پدران ما و صاحبان اين سرزمين رنج ها کشيده اند تا اين درخت به بار بنشيند و ميوه هاي گوناگون به علاقه مندانش ببخشد و نيازهايشان را برآورده سازد اما امروز که هر کدام پس از کسب تجارب گوناگون در صحنه هاي مختلف به مقام بهره دهي رسيده اند چرا بايد در گوشه زندان باشند؟

اما حديث کردستان حديث ديگري است؛ تاريخي مملو از محروميت و مظلوميت و سرگذشتي آميخته به مهر و جفا، عداوت و صفا و تبعيض و وفا دارد و سرگذشت فرزندانش جدا از سرگذشت خودش نيست. نشانه هاي بي توجهي به اين منطقه و توسعه نيافتگي در همه ابعاد پيدا است و نيازي به توضيح و تفسير ندارد.

در اين ميان هر چند از منظر نگاه انساني هيچ تفاوتي در بين انسان ها با هر نوع مذهب و نژاد و فکري نيست ولي حساسيت موضوع و ضرورت حفظ نيروهاي انساني در مناطقي که در فقر هستند مي طلبد به معدود نيروهايي که پس از سال ها تحمل رنج و تبعيض و در مقابل گردبادها و توفان هاي سهمگين حق کشي و بي عدالتي در اين خاک پرورش يافته اند و مانند درخت پرباري به ثمر دادن پرداخته اند توجه بيشتري مبذول شود که متاسفانه چنين نشد. يکي از اين سرمايه هاي ملي و منطقه يي دکتر عبدالله رمضان زاده است که در ديار گروس از شهرهاي مهاجرپرور ايران که به سبب شرايط نامساعد قادر به نگه داشتن فرزندانش در آنجا نيست، چشم به جهان گشود. او در خانواده يي اصيل و عموماً فرهنگي رشد و نمو يافت. عبدالله بر اثر پشتکار و تلاش شخصي خود مدارج تحصيلي را تا آخرين مدرک با موفقيت پشت سر گذاشت. ديار گروس در طول تاريخ مهد پرورش بزرگمرداني است که در همه زمينه ها مانند ستاره هاي درخشان در آسمان علم و ادب و فرهنگ و شجاعت درخشيده اند. در دفاع از مرزهاي کشور بايندرها، در سطح سياست امير نظام گروسي ها و در پايمردي و رشادت و شهادت نجات اللهي ها را تقديم اين مرز و بوم کرده اند.

عبدالله در همه ميدان ها نشان داده است که مي تواند نشان شجاعتي از سوي پيشروانش بگيرد. در کارهاي اجرايي، در جبهه و جنگ، در مدرسه و دانشگاه، در ميدان سياست کارنامه مثبت و مورد قبولي را به خود اختصاص داده است. آري منصفانه نيست که پس از سال ها در اين خطه که يکي مردمانش را اصيل ترين ايرانيان، ديگري مرزدار، سومي فرهنگ دوست و چهارمي محروم مي داند با چنين سرمايه يي اين گونه برخورد شود.

پس از پيروزي آقاي خاتمي در دور اول انتخابات رياست جمهوري و پيروزي جنبش اصلاحات، عبدالله رمضان زاده به عنوان استاندار کردستان منصوب شد تا به سبب آشنايي ايشان با اين منطقه بتواند بار سنگين مسووليتي را که به وي محول شده بود بر دوش بکشد و در مقابل بارهاي سنگين محروميت و تبعيض و بي عدالتي را از دوش مردم کردستان بردارد.

به راستي در چنان فضايي که هنوز امنيتي بود و انگ ضدانقلاب و نامحرم بودن همچنان در بازار تهمت ها بر مردم کردستان به آساني معامله مي شد، دست سوداگران را کوتاه کردن کاري بسيار دشوار و سخت بود اما رمضان زاده با آگاهي چنين مسووليتي را پذيرفت و با دست خالي وارد استان شد.

پس از پيروزي اصلاح طلبان انتظارات به ويژه در کردستان بسيار زياد بود؛ درخواست عزل و نصب ها، جذب بودجه و اعتبارات، مبارزه با بيکاري و اعتياد و فقر و فساد و مسائل ديگر. در کردستان اگر اهل نماز و مسجد بودي شما را متهم به مکتبي بودن و وهابي بودن مي کردند و اگر نبودي متهم به کومله و دموکرات بودن و در اين بين جز عده يي معدود که بر سفره تملق نشسته بودند و بي خيال از هر مساله يي نان به نرخ روز مي خوردند وضع مناسبي مشاهده نمي شد.

رمضان زاده بايد در کسوت يک مقام اصلاح طلب هم در منش و هم در روش نشان مي داد که مردم نبايد بيگانه و نامحرم قلمداد شوند و در اين راستا تلاش هاي زيادي به خرج داد. قبل از وي بسياري از خانواده هاي شهدا با انگ هاي متنوع از صحنه خارج شده و بسياري از خانواده هاي اصيل و متنفذ فراموش و اقشار مختلف از بازاري و کشاورز تا روحاني و دانشگاهي منزوي شده بودند. نصب فرمانداري بومي و راه اندازي نشريات محلي، کمک به هنرمندان، فيلمسازان و نويسندگان و مولفان و مترجمان و... بحق در دوران رمضان زاده سنگ بناي حرمت به مردم کردستان گذاشته شد و زمينه اشتغال جوانان فراهم شد.

مهم ترين کاري که رمضان زاده کرد برداشتن فضاي امنيتي کردستان بود که وجود پايگاه هاي متعدد و ايست هاي بازرسي در گلوگاه هاي شهرها، ورود هر فرد بومي و غيربومي را با مشکلات مواجه مي کرد، که از اين لحاظ رغبتي براي آمدن به کردستان ديده نمي شد. پس از اين مساله بود که کردستان به عنوان امن ترين استان ايران پذيرفته شد و سيل مسافرت هموطنان به اين استان سرازير شد و گزينش هاي سخت و غيرقانوني کاهش پيدا کرد. رمضان زاده سياستمداري باانصاف و قانونگرا بود. در برگزاري انتخابات هرگز از جناح مورد علاقه خود دفاع نکرد و از بيت المال براي دسته و گروه خود بهره نبرد. امروز بسياري از هنرمندان و روزنامه نگاران و نويسندگان کردستان مديون حمايت هاي ايشان هستند و نيز جمهوري اسلامي به او مديون است چون براي اولين بار ديوار ترک برداشته اعتماد ميان مردم و حکومت را ترميم کرد.

همان گونه که براي دولت خاتمي بحران سازي مي شد براي ايشان نيز بحران سازي ايجاد مي شد که مي توان به حادثه سوم اسفند سال 77 اشاره کرد که حادثه يي است بسيار تلخ و ناگوار و يک تصفيه حساب با ايشان. اما رمضان زاده از اين بحران و حادثه ناگوار سربلند بيرون آمد، هر چند او به خاطر متانت و تعهدي که به حفظ اسرار دارد و نيز بسياري از مسائل ديگر که به آنها آ گاهي داشت از آنها سوءاستفاده نکرد و تاريخ و وجدان عمومي به دلسوزي و صداقت او گواهي مي دهد.

اگر امروز مردم و دانشجويان از اين نيروي انساني کارا و ارزشمند و توانايي هايش محروم شده اند، تنها جامعه ما متضرر شده است و اگر تا ديروز دشمنان مکار ناآگاهش با تهمت هاي نامردانه درباره حادثه سوم اسفند او را مقصر مي دانستند يوسف وار چنان نزدشان عزيز است که با هر متاع ديگري مبادله نمي شود. امروز جا دارد به پاس تعهدش به خدمت به انسانيت و تلاش هايش در عرصه فرهنگ و زحمت هايش در زمينه سياست و خدماتش به مردم مستضعف و حفظ عزت اهالي دانش و سياست و رعايت اخلاق انساني و تقواي لفظي و عملي، به اين نيروي انساني و سرمايه ملي و جوان رشيد افتخار کنيم و به جهت قدرشناسي از او و خدماتش نگذاريم در دانشگاه نيروهايش به هدر رود و از اتلاف سرمايه عمر و فکرش جلوگيري کنيم و بار ديگر با پوشاندن لباس مهر و عدالت بر تن او و يارانش دل هاي مردم را شاد کنيم